Get Adobe Flash player

ورود به پورتال

برای استفاده از همه امکانات پورتال ثبت نام فرمایید

شبکه های اجتماعی

 

 

 

آیت الله محمد علی گرامی می گوید:

روزی دو نفر از آقایان طلبه که یکی از آنها آقای حاج شیخ حسن تهرانی بود و نام فرد دیگر که در خاطرم نیست، (احتمال می­دهم آقا داوود تهرانی بود که زمانی رئیس بنیاد شهید قم بود) زنی را نهی از منکر کرده بودند و پاسبان­ها این­ها را دستگیر کرده بودند. رئیس شهربانی (سرهنگ سجادی) خیلی اظهار تقدس می­کرد و مرتب به نماز جماعت آقای بروجردی می­آمد و پس از نماز جماعت، جزء محافظین آقا می­شد و ایشان را تا رسیدن به درشکه همراهی می­کرد. گفته شد که آقای تهرانی و رفیقش، پاگون روی دوش پاسبان مزاحم را کنده بودند و این اهانت بزرگی برای حکومت بود. این دو طلبه را به دادگاه بردند، (و شاید هم با دستبند می­بردند) به طوری که این موضوع در حوزه خیلی سر و صدا به پا کرد. ما آن زمان جوان بودیم و خیلی اصرار می­کردیم که برویم راهپیمایی و این طرف و آن طرف و منزل آقای بروجردی برویم در راهپیمایی به طرف منزل آقای بروجردی هم شرکت کردیم لیکن معلوم بود که مرحوم آقای بروجردی از تظاهرات و راهپیمایی خوشش نیامده است. آقای بروجردی فرموده بود، خیال نکنید که از جمعیت کاری بر می­آید، از شخصیت کار می­آید. البته در آن زمان مرحوم امام خیلی مراعات مقام آقای بروجردی را می­کردند. من به یاد دارم ماها خدمت امام رفتیم و ایشان مکرر می­فرمود که افراد را متفرق کنید و راهپیمایی نکنید. خیلی هم ناراحت می­شد و با عصبانیت می­گفت: کافی است یک طلبه­ای سنگی به یک پاسبان پرتاب کند تا درگیری شود. باید مراعات کرد، هر چه آقا (آقای بروجردی) فرمود همانست. ما خواستیم که این آقایان نزد آقای بروجردی بروند آقای بروجردی حاضر نشد، جلسه کند. بار دیگر من و یکی از آقایان (احتمالاً آقای آل طه) آمدیم آقای خمینی را ببینیم که حاضر شوید خودتان با هم جلسه کنید. آخر کار، بعد از این كه آقای بروجردی حاضر نشد جلسه كند. نزد آقای لنگرودی که خدا رحمتش کند- رفتیم. مرحوم حاج آقا مرتضی لنگرودی پدر این آقایان لنگرودی- که خدا رحمتش کند رفتیم. مرحوم حاج آقا مرتضی لنگرودی پدر این آقایان لنگرودی­ها، از نظر سنی بعد از آقای بروجردی بزرگ­تر این آقایان مراجع بود. آقای داماد ما را راهنمایی کرد و گفت: بروید پیش ایشان که پیرمرد است و آقای بروجردی هم برایش احترام قائل است. خلاصه پیش ایشان رفتیم و تلفن کرد و حاج محمد حسین را خواست که آقایان این جا هستند. حاج محمد حسین وارد جلسه شد و انتظار داشت که علمای درجه یک باشند. وقتی امثال ما را دید گفت: به ما گفتند که آقایان این جا هستند، در واقع ایشان امثال ما را «آقا» حساب نمی­کرد.حاج محمد حسین مقام دوم منزل آقای بروجردی بعد از حاج احمد بود و قدرت داشت. حاج احمد از بعد سیاسی اول بود و حاج محمد حسین از ابعاد حوزوی. پسر حاج محمد حسین الان در بروجرد است و با امام جمعه بروجرد کار می­کند و پسر دیگرش در قم است و با ما هم نسبتی دارد و مدتی رئیس شرکت نفت بود و اخیراً به کارهای دیگری مشغول است. حاج محمد حسین اصلاً به دیانت هم معروف بود. من صبح به مرحوم امام گفتم که آقا، آقای بروجردی حاضر نشده با شماها جلسه کند شماها خودتان با هم جلسه کنید. ایشان فرمود: آقای بروجردی حتماً یک چیزی می­داند، مصلحت نیست، ما با خودمان هم حاضر نیستیم جلسه کنیم. گفتم ما که از خود آقای بروجردی نشنیدیم، بلکه حاج محمد حسین این را گفته، ایشان فرمود: حاج محمد حسین دروغ نمی­گوید. در این قضیه مرحوم تربتی واعظ هم خیلی فعال بود.

...........................................

خاطرات آیت الله محمد علی گرامی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی،1381،ص141.

 

دستگیری دو نفر از طلاّب

آیت لله محمد جعفری گیلانی می گوید:

در پی دستگیری دو نفر از طلاّب به خاطر یک مساله جزئی – به دستور رئیس شهربانی -،آقایان محمد جواد حجتی کرمانی و علی حجتی کرمانی،سید هادی خسروشاهی و گرامی که تیپهای جوان آن روز حوزه بودند،درمدرسه فیضیه جمع می شوند. علی حجتی ،روی سنگ معروف به حجرالانقلاب می ایستد و سخنرانی می کند. اینجا این قضیه را هم بگویم که شهادت نواب ویاران او ،منشا تاسیس ساواک شد.علتش هم این بوده،که اینها روی دستگیری فداییان اسلام خیلی تلاش کردند و حداکثر تلاش آنان،دارای حداقل فایده بود.بعد،نوری سعید که به ایران می آید(پس از کمیسیون نفت وماجرای دکتر امینی)،می گوید ما در کشور خودمان،چنین کاری کرده ایم،شما هم بکنید.بنیاد وتاسیس ساواک درسال 1335 بود.بعد در سال 1338 درقم اداره باز می کنند. در ساواک قم سرهنگی بود به نام قلقصه که با شهربانی تضاد داشت.اصلاًخود رژیم بین اینها تضاد می انداخت.

طلبه ای به نام عبدی با قلقصه رفیق بود.از طرفی،سجادی هم توی منزل مرحوم آیت الله العظمی بروجردی لانه کرده بود .و اشخاصی چون حاج احمد ومصطفی خوانساری و حاج ابوالحسن را حسابی درچنگ خود داشت.درواقع کار ساواک را هم او می کرد. سرهنگ سجادی خیلی خبیث بود. حتی معروف بود که یک روز به منزل آقای بروجردی می آمده،اول به اتاق حاج محمد حسین می رفته،آنجا چای برایش می آوردند،می گفت:«نه ،چای نمی خورم،من صائم هستم.»حاج محمد حسین هم می گفت:«خوب ،آیا روزه مستحبی است یا واجب؟می گفت:مستحبی است.حاج محمد حسین می گفت:«خوب اگر افطار بکنی که ثوابش بیشتر است.»او هم افطار می کرد.از آنجا به اتاق آقا محمد حسن  فرزند آقای بروجردی می آمد و همین صحنه تکرار  می شود .و جالب اینکه آخرین افطار را هم در حضور آقای بروجردی می کرد !هرروز می توانست پیش آقای بروجردی برود .  سرهنگ سجادی به اطرافیان آقای بروجردی نزدیک می شود وبعد به خاطر تضادی که بین رئیس شهربانی ورئیس ساواک بوده،قلقصه توسط همان شیخ عبدی ،بین طلبه ها شایع می کند که دو طلبه را گرفته اند.

آن روز تقریباً هزار ،تا هزار وپانصد نفر بودیم که راه افتادیم وبه منزل آقای بروجردی رفتیم.برای اولین بار ،تظاهرات در قم،از آنجا شروع شد.ناگفته نماند که قلقصه هم آن روز با طلبه ها آمده بود.

آن چیزی که باعث شد،ما خاطرات خوبی از آقای خمینی پیدا کنیم،همین جا بود.وقتی به منزل آقای بروجردی رفتیم.آقای حجتی بلند شد وصحبت کرد.آن روز،آقای  حاج احمد آنجا نبود.بعد،مرحوم حاج ابوالفضل زاهدی آمد وبه اندرونی رفت وبا آقای بروجردی صحبت کرد.آقای بروجردی فرموده بود:«خیلی خوب ،بگذارید حاج احمد بیاید،من به رئیس شهربانی پیغام می دهم ومساله دستگیری طلبه ها را تمام می کنم.» ما بیرون آمدیم.فردای آن روز،یک دفعه در حوزه پیچید که حاج احمد آمده وبه این اقدام طلبه ها پرخاش کرده.....هفت هشت روز گذشت.حاج احمد دید که خبری نشد و از طرفی زمزمه دادگاهی شدن طلبه ها به گوش رسید.بنا شد چهل نفر از طلبه ها حرکت کنند. برای چاره جویی،اول به منزل آقای خمینی رفتند،امام هم در همین محله یخچال قاضی بود.

گردانندگان حرکت آن شب،مرحوم ربانی املشی وآقای گرامی وآقای خسروشاهی وآقای آل طه بودند. خلاصه،اینها به منزل آقای خمینی رفتند،وامام هم در اندرونی بود.یادم هست که زمستان بود.وقتی که امام قضیه آمدن طلبه ها را فهمید،در حالی که یک پوستین روی شانه مبارکش بود،آمد وآنجا نشست.سخنگوی ما هم آقای ربانی بود.آقای ربانی ،چند جمله درباره این جریان صحبت کرد .گفت که به طلبه ها اهانت شده و....

در این هنگام،آقای خمینی فرمود که «من با این حرکت موافق نبودم که شما در مدرسه فیضیه اجتماع کنید،تحریک اعصاب بکنید وبعد حرکت کنید.سپس حضرت امام بنا کرد از آقای بروجردی تعریف کردن،واین که «ایشان علم است وما باید زیر علم جمع شویم.ایشان هر چه بفرمایند،ما باید اطاعت کنیم.امروز،مرجعیت درآنجا تمرکز پیدا کرده است وشما قبل از این که نظر ایشان را بفهمید،رفتید در مدرسه فیضیه اجتماع کردید واز آنجا به سوی منزل ایشان حرکت کردید.اگر در بین راه سنگی پرتاب می شد اگر سری شکسته می شد،وبه کشتن چند نفر دیگر منجر می گشت،چه کسی می خواست جواب این حرکت را بدهد.عاقلانه این است که،همین طور که اینجا آمدید،منزل آقای داماد بروید،منزل آقای گلپایگانی بروید،منزل آقای لنگرودی بروید....وبه آنها هم قضیه را بگویید.در نتیجه،همه ما خدمت آقای بروجردی برویم واز ایشان بخواهیم که به این مساله رسیدگی کند.»بعد،آقای خمینی ما را نصیحت کرد واز زحمات آقایان تقدیر وتشکر کرد.

ما هم بیرون آمدیم.وچون منزل آقای زنجانی نزدیکتر بود،اول به منزل ایشان رفتیم .آقای زنجانی گفت:«من اصلاً به منزل آقای بروجردی نمی روم،زیرا هر وقت من به آنجا می روم واز این طرف کاری را درست می کنم،حاج احمد از آن طرف می آید و آن را پاک می کند.

از آنجا نیز برخاستیم وبه منزل آقای شریعتمداری آمدیم. واکنش آقای شریعتمداری هم برای ما چندان جالب نبود.

بعد به منزل آقای سید مرتضی لنگرودی رفتیم.ایشان،پیش از همه آقایان ،به آقای بروجردی نزدیک بود.آقای خسروشاهی صحبت کرد.آقای لنگرودی هم خیلی با طلبه ها گرم گرفت وبرخورد ایشان مقداری مایه دلگرمی می شد.فرمود:«خیلی خوب!من این مساله را تعقیب می کنم.»

قرار شد که حاج آقا روح الله(امام خمینی)هم بیاید،واین جریان را دنبال کنند.خلاصه،آقایان باآقای بروجردی ملاقات کردند ودر نتیجه آن دو نفر آزاد شدند و مساله ختم شد.

.................................................

كرباسچی، غلامرضا، تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی ،چاپ اول- 1380،مركز اسناد انقلاب اسلامی،ص175.

 

اهانت به دو نفر از طلاب قم

آیت الله علی حجتی کرمانی می گوید:

یکی دو سال قبل از فوت آیت الله بروجردی، در قضیه ای به دو نفر از طلاّب قم اهانتی شد، به طوری که آنها را دستبند زده و به شهربانی بردند. این،در حوزه خیلی اثر گذاشت. ما با عده ای از دوستان در مدرسه فیضیه جمع شدیم و روی همان سنگ معروف به «حجر الانقلاب»سخنرانی کردیم و طلاّب را تهییج کردم که باید به منزل آقای بروجردی برویم و تظلم کنیم که چرا شهربانی به طلاّب اهانت کرده است.

نا گفته نماند که دستگیری طلاّب مزبور، در مورد همسر مطلقه یکی از مراجع بود.

خانم مطلقه مزبور، سر نماز آمده و وقتی ایشان از مسجد خارج شده بود، به آقا اهانتی کرده بود. و آن دو طلبه که از ارادتمندان آن مرجع بودند، به آن زن تعرّض کرده بودند.  شهربانی هم در این قضیه دخالت كرده و آقایان را دستگیر كرده بود. ما برای این كه رییس شهربانی (سرهنگ سجادی) را بکوبیم وبا ایشان مبارزه کنیم، این را بهانه قراردادیم. لذا بعد از آن سخنرانی که من در مدرسه فیضیه کردم، طلاّب به طرف منزل آقای بروجردی هجوم آوردند. ،در منزل آقای بروجردی ،سه نفر سخنرانی کردند. ابتدا خود بنده سخنرانی کردم که «ما در مرکز تشیّع و در مرکز روحانیت هستیم. اینجا حوزه علمیه قم است و مرجع بزرگ شیعیان جهان در آن زندگی می کند ....اگر در اینجا به روحانیت اهانت بشود، پس در جاهای دیگر چه خواهد شد؟! و ما از آیت الله بروجردی می خواهیم که هر چه زودتر جلوی این اهانت را بگیرد.»

شخص دیگری که سخنرانی کرد، طلبه ای بود به نام آقای عبدی که من در روزهای بعد، دو سه دفعه ایشان را در ماشین ساواک دیدم. معلوم می شد که اختلافاتی بین شهربانی و ساواک قم هست. رئیس ساواک هم شخصی بود به نام سرهنگ قلقصه.

سخنران سوم، سیّدی بود به نام آقای دیباجی که الآن از وعّاظ تهران است. همه سخنرانی بر این محور دور می زد که به این طلاّب اهانت شده و ما از اینجا نمی رویم تا به ما پاسخ بدهند. بعد، مرحوم آیت الله میرزا ابوالفضل زاهدی که از علمای محترم قم و مورد توجه آیت الله بروجردی بود، به نمایندگی ما خدمت ایشان رفت تا عرایض ما را به سمع آقا برساند. حدود یک ساعت طول کشید تا این که آقای زاهدی برگشت. وقتی آمد، روی پله ای ایستاد و شروع به صحبت کرد. از جمله حرفهایش این بود که «لیس کل ما یعلم یقال».

خلاصه، ایشان می خواستند بگویند که زیر کاسه، نیم کاسه ای هست، جریانهایی هست و شما آلت دست این جریانها هستید. ساواک و شهربانی باهم اختلاف دارند و شما آلت دست این اختلاف شده اید! و در پایان گفت که «حضرت آیت الله فرموده اند شما بروید. من خودم به این مسائل رسیدگی می کنم.»ولی ما ساکت نشدیم، با جمعیت طلاّب به سوی خانه مراجع دیگر حرکت کردیم و به منزل امام خمینی هم رفتیم.

وقتی به منزل امام خمینی رفتیم و عرایض خود را به سمع ایشان رساندیم، امام صحبتهایی کرد و از جمله فرمود:«آقایان طلاّب بروند دنبال درسشان. ممکن است در این مسائل جریانهایی باشد و شیاطین سو استفاده بکنند و همین که شما خدمت آیت الله بروجردی رفتید و شکایت خود را مطرح کردید، ایشان وظیفه خودشان را انجام خواهند داد. شما فعلاً در این کارها دخالت نکنید؛ سعی کنید آلت دست  این و آن قرار نگیرید و البته این اهانتی که شهربانی به طلاّب کرده، باید جبران بشود. ما الآن مرجع بزرگی داریم، حوزه بی سرپرست نیست. خود ایشان وارد میدان می شوند و این اهانت را جبران می کنند.»مقداری هم سفارش کردند که «حرمت آیت الله بروجردی را نگاه دارید؛ ایشان مرد بزرگی است. الآن مرجع ما هستند؛ رئیس حوزه هستند؛ سعی کنید  به حرمت ایشان تجاوز نشود.»

اما یکی از طلاّب پر حرفی می کرد و اصرار داشت که باید فلان کار را کرد. امام هم عصبانی شد و فرمود:«تو چه فکر می کنی؟ من آتشی هستم زیر خاکستر !»آن موقع معنای این جمله را نفهمیدم. بعد از جریان های فیضیه و اعلامیه تاریخی امام بود که فهمیدم کلام آن روز امام چه معنایی دارد. معلوم شد که ایشان از همان زمانها منتظر فرصت بود.

.................................................

كرباسچی، غلامرضا، تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی ،چاپ اول- 1380،مركز اسناد انقلاب اسلامی،ص179.

 

 

 

جستجو در پورتال

رساله توضیح المسائل